برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست
در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست
در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت
غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست
انگار نه انگار دل شهر گرفته ست
از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست
ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت
14:7 توسط سعید| |
برچسب: خاطره, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد؛
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم.
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سر گشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گ
برچسب: یوشیج, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منمو حسرت با تو ما شدن
…
هر چی آرزو ی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال تو
…
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه؟
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
…
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها
هرچی آ
برچسب: قراری, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26


دوست داشتنت بوی باران می دهد
همان قدر بی مقدمه
همان قدر بی دغدغه
فقط یادت باشد
مثل باران مرا بی واسطه دوست داشته باشی !
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط سعید| |
برچسب: باران, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
برچسب: کجاست؟, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگمم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...
نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت
13:
برچسب: دلخوری, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26