خرید بک لینک
بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر داردبه خدا چشم تو یک فاجعه در بر داردبا نسیم سحری شعله نکش می ترسمکلبه ی حوصله ی شهر ترک برداردگر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزدفکر تو خواب و خیالی ست که در سر داردبوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینتدل ِمن میل به دروازه ی قمصر داردیا به آتش بکش و یا به دلم راه بدهکوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر داردفاصله درد عجیبی ست میان ِ من و تو ...عابری در قفس تنگ ، کبوتر داردگرچه تشوی

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 14:7 توسط سعید| |

برچسب: خاطره, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد؛ پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم. چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم دو آوای تنهای سر گشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گ

برچسب: دنیای,پهناوری,آفریدیم, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

کاﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ میشکست ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ کنارﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ ! کاﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ کماﻥ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!! کاﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ کاﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ کاﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ کاﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ کاش ﻣﯿﺸﺪ کاشﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ کاش ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺩ ﭘﺎﯼ کینهﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد.. کاش ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ تکراﺭ ﺩﺍﺷﺖ

برچسب: یوشیج, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم... تا بخوانی وبدانی که چقدر جایت خالیست... تا بدانی نبودنت ازارم میدهد... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست. و عریان که از قلبم بر قلم وکاغذ می چکد... لمس کن گونه های من را که پر از اشک است... لمس کن لحظه هایم را تویی که میدانی چگونه عاشقت هستم... لمس کن ... این باتو نبودن هارا. نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 9:56 توسط سعید| |

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

هرچی آرزوی خوبه مال تو هرچی که خاطره داری مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو ما شدن … هر چی آرزو ی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال تو … تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه؟ اول دو راهی آشنا شدن تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود … میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها هرچی آ

برچسب: قراری, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

Image result for u202bمثل بارانu202c

دوست داشتنت بوی باران می دهد


همان قدر بی مقدمه

همان قدر بی دغدغه


فقط یادت باشد

مثل باران مرا بی واسطه دوست داشته باشی !

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط سعید| |

برچسب: باران, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم اب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ روی این ابی ارام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به ان می نگری؟ نه به ابر نه به اب نه به برگ نه به این ابی ارام بلند من به این جمله نمی اندیشم من به تــــــــــــو می اندیشمهمه جا همه وقت من به هر، حال که باشم به تــــــــو می اندیشم تو بدان این را،تنها تو بدان تو بیا تو بمان با م

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که بر لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: �نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است. میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در میآرد پس، به سمت گل تنهایی میپیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی

برچسب: کجاست؟, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم به دام زلف بلندت دچار و سردرگمم مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم درخت سوخته ای در کنار رودم من اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم... نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:

برچسب: دلخوری, نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 16:26

صفحه بندی